سلام. ساینا هستم. معروف به نینی. تعجب نکنید دیگه واسه خودم عادی شده.همه بجای اسم خودم میگن نینی. زندگیه دیگه... دوستام میگن چرا وبلاگت رو موضوع خاصی تاکید نداره؟ منم میگم چون تو محور موضوع خاصی نمیچرخم. بذارید یه دفه بگم اینجا مث سالاده. همه چی توش قاطیه.اونایی که اینجوریشو دوس ندارن خوشحال میشم منو از راهنمایی سازندشون بی بهره نذارن.
بر طبق يك اصل قديمي اگر با يك لر دعوا كردي و ديدي لر فرار كرد تو هم فرار كن چون رفته سنگ بياره
از يارو مي پرسند فاميلي خدا چيه ميگه وکيلي(خدا وکیلی)
الهي مورچه گازت بگيره شامپو بره تو چشمات مگس بره تو گوشت اگه فراموشم کني!!!!!!!
لره با خوشحالي به دوستش ميگه بالاخره اين پازل رو بعد از ۲ سال حل كردم . دوستش ميگه: ؟ می گم 2 سال زیاد نیست : نه بابا رو جعبه اش نوشته 4 تا 7 سال!!!!!!
یکی مثل پاستور میکروب رو کشف کرد،ادیسون برق رو اختراع کرد،انیشتین علم رو متحول کرد،اون وقت تو منگل فقط بشین اس ام اس بزن،جوک بگو یا آف بزار آخه سریش مگه تو کار و زندگی نداری؟
تركه زنگ ميزنه فلسطين، ميبينه اشغاله
!
يك لر بعد از ده دقيقه از باجه تلفن بيرون مياد يه نفر ازش ميپرسه سالم بود ميگه اره فقط آفتابه نداشت
ميدوني اگه چشم خر هم مثل چشم گربه شب ها ميدرخشيد چي ميشد؟ شبها اردبيل هم مثل لوس انجلس چراغوني ميشد .
####################
اين حصار هاي بين من و توست،اي کاش مي تونستم بيارمت پيش خودم ولي بهم گفتند جاي بز تو خونه نيست پس بهتره تو تويله بموني!
دسته هستند:
4 ها شتر
.
شتري که در خواب بيند پنبه دانه.1 .شتري که با بارش گم ميشه.2
میتونم یه چیزی بهت بگم؟ مطمئن باش که از ته قلبم میگم... همیشه از خدا میخواستم که تو زندگیم یه همراه خوب بهم بده.. . همراهی که همیشه کنارم باشه و بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم... خدا یکیشو به من داد.... مال من نوکیاست... مال تو چیه؟
١- در صورتی که حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ را می بینید، صورتی
٢- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط قرار دارد خیره شوید. نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید.
٣- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید، پس از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهند شد.
عجیب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این عکس در کار نیست و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند. این دلیل محکمی است که ما همیشه دنیای خارج را آنگونه که هست نمی بینیم.
عجیبه نه!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 6 بعد از ظهر
توسط ساینا
|
اشتباهی ( )
این متن جالب و خنده دار
امیدوارم خوشتون بیاد
من تقریباً تو دستشویی نشسته بودم که از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت؛
سلام حالت خوبه؟
من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی مردانه هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن
باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم؛
- حالم خیلی خیلی توپه.
بعدش اون آقاهه پرسید؛ - خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟ با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم برای همین گفتم؛ - اُه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم.. وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم؛ - منم می تونم بیام طرفت؟ آره سؤال یکمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم؛ - نه الآن یکم سرم شلوغه!!! یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت: - ببین. من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی داخل دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب می ده!!! ول کن هم نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!..
نتیجه اخلاقی:خودتون بگید بهتره
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 10 بعد از ظهر
توسط ساینا
|
تفاوت بین مادرها و پدرها!!! ( )
مامان - بعله ؟ - من مي خوام به دنيا بيام ... - باشه . - مامان - بعله ؟ - من شير مي خوام - باشه - مامان - بعله ؟ - من جيش دارم - خب - مامان - بعله ؟ - من سوپ خرچنگ مي خوام - چشم - مامان - بعله ؟ - من ازون لباس خلبانيا مي خوام - باشه - مامان - بعله؟ - من بوس مي خوام - قربونت بشم - مامان - جونم ؟ - من شوکولات آناناسي مي خوام - باشه - مامان - بعله ؟ - من دوست مي خوام - خب - مامان - بعله ؟ - من يه خط موبايل مي خوام با گوشي سوني - چشم - مامان - بعله ؟ - من يه مهموني باحال مي خوام - باشه عزيزم - مامان - بعله ؟ - من زن مي خوام - باشه عزيز دلم - مامان - بعله ؟ - من ديگه زن نمي خوام - اوا ... باشه - مامان - .. بعله - من کوفته تبريزي مي خوام - چشم - مامان - بعله ؟ - من بغل مي خوام - بيا عزيزم - مامان - بعله ؟ - مامان - بعله - مامان - ... جونم ؟ - مامان حالت خوبه - آره - مامان ؟ - چي مي خواي عزيزم - تو رو مي خوام .. خيلي - ...
***
- بابا - بعله ؟ - من مي خوام به دنيا بيام - به من چه بچه .. به مامانت بگو - بابا - هان؟ - من شير مي خوام - لا اله الا الله - بابا - چته ؟ - من ازون ماشين کوکي هاي قرمز مي خوام - آروم بگير بچه - بابا - اههههه - من پول مي خوام - چي ؟؟؟؟ !!! - بابا - اوهوم ؟ - منو مي بري پارک ؟ - من ماشينمو نمي برم تو پارک تو رو ببرم ؟ - بابا - هان ؟ - من زن مي خوام - اي بچه پررو .. دهنت بو شير مي ده هنوز - بابا - .... - من جيش دارم - پوففف - بابا - درد - من زن نمي خوام - به درک - بابا - بلا - بابا - زهرمار - من يه اتاق شخصي مي خوام - بشين بچه - بابا - مرض - منو دوس داري - ها ؟ - بابا - ... - بابا - خررر پفففف - بابا - خفه - بابا - ديگه چته ؟ - من مامانمو مي خوام - از اول همينو بگو ... جونت در بياد - ببخشيد
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 10 بعد از ظهر
توسط ساینا
|
چنتا داستان خیلی کوتاه... ( )
۱) یه تو سری دیگه ......
(صدای خنده تماشاچی ها)
چندتا معلق تو هوا و یه زمین خوردن حسابی !!
(و باز هم صدای خنده بلند تماشاچی ها)
کسی صدای آخ گفتن دلقک رو زیره اون ماسک مسخره نمی شنید .
مردم از ته دل می خندیدند
دلقک از ته دل اشگ می ریخت .
۲) پروانه در ميان گل ها بود و او محو زيباي اش شده بود، ناگهان مشتي بر صورتش فرو آمد:« مگه خودت خواهر مادر نداري!»
۳)دوستش مي خورد و مي خوابيد اما او پله هاي ترقي را يكي يكي و با زحمت بالا مي رفت، به جايي رسيد كه ديگه بالا رفتن از پله ها براش ممكن نبود، ناگهان صداي دوستش را از آن بالا بالاها شنيد:« ديدي آسانسور ترقي هم وجود داره ؟!»
۴)دماغش را عمل كرد، حالا به جاي اون دماغ گنده يه دماغ كوچولوي سربالا داشت، دو روز بعد از گرسنگي مرد، مادرش صد دفعه بهش گفته بود كه عمل جراحي بيني مخصوص آدماست نه فيل ها!
۵)تمام پل هاي پشت سر رو خراب كرده بود، عادتش بود كه از هر پلي كه رد ميشه اونو خراب كنه و براي برگشتن از هواپيما استفاده كنه!
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 8 بعد از ظهر
توسط ساینا
|
عاقبت شک در ایمان ( )
>>> داستانش جالبه خوندین نظر یادتون نره <<<
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.
ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفتهبود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بودهمان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابلچشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزندخدایا کمکم کنناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد: چه می خواهی. -ای خدا نجاتم بدهواقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم -البته که باور دارماگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کنیک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.
+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 4 بعد از ظهر
توسط ساینا
|
درک شرایط انسانها ( )
جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم
.
پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
جک از او پرسید: چی شده؟
جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم، اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد. به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم. فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم. واقعم عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است. جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد. بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت.
وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.
صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.
وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟ جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.
+ نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت 11 بعد از ظهر
توسط ساینا
|
یه مقدمه واسه شروع: ( )
سلام دوستان. من اولین بارمه که وبلاگ نویسی میکنم. به بیان دیگه تازه کارم. امیدوارم بتونم مفید واقع بشم تا از اینکه به این تازه کار اعتماد کردید و سری به مطالبش زدید پشیمون نشید.
راستش از طریق یکی از دوستام با چگونگی ساخت این فضا اشنا شدم. نخندینا :D جدا بلد نبودم.
اما حالا که این کاره شدم میبینم چقد جالبه! وقت ادم بیخودی تلف نمیشه! کیف میکنی که بتونی مطالب یا خبرایی که واسه خودت جذابه در اختیار دیگران هم بذاری.
+ نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت 11 بعد از ظهر
توسط ساینا
|