تبليغاتX
سیاره ی اورانوس ....سیاره افکار متفاوت

سیاره ی اورانوس ....سیاره افکار متفاوت

"هنگامی که همه یکسان فکر میکنند یعنی دیگر کسی فکر نمیکند!!!"

سلام دوستان اورانوسی گلم!

ساکنان محترم و مکرم اورانوس!

برام خیلی جالبه که تو بحث قبلی جز یه نفر کسی شرکت نکرد!

خب اهل بحثو اینا نیستین دیگه چه میشه کرد؟...شایدم از موضوع بحث خوشتون نیومده!...شایدم مخالف بودین و دلیل قانع کننده ای نداشتین که ارائه بدین!شایدم این پارازیت "حکایت"سامان خان عامل این موضوع بوده؟

در هر صورت من از رو نمیرم و امروز میخوام در مورد یکی دیگه از سر فصل هایی که قبلا براتون شمردم کمی صحبت کنم(همون بنویسم!)

موضوع این دفعه "رابطه انسان با خدا و نحوه نگرش ادم ها به خدا"هست.

ادمها دلایل مختلفی برای رد و قبول خدا و یا رابطه شون با خدا دارن البته من الان نمیخوام در رابطه با "رد یا قبول خدا" حرفی بزنم.

از روابط ادم ها با خدا من چند تا رو می شمرم و خوشحال میشم اگه شما هم مواردی رو ذکر کنین:

1- خدا یه روح لبریز از همه خوبیهاست و در تک تک مخلوقات حضور داره.

2- خدا مثل یک شخص با انسان در ارتباطه.

3- خدا بیشتر یه باور ه نه یک شخص یا یک عنصر خاص

باید بدونیم که هر اعتقادی از سه بخش تشکیل میشه:

-         نحوه نگرش انسان به جهان

-   نحوه نگرش انسان به خودش و نقش خودش تو این جهان

-   نحوه نگرش انسان به خدا

که من بیشتر دارم قسمت سوم رو مورد بحث قرار میدم.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 20:53 توسط سامان و سمانه |

نقل است از شیخ اجل سمانه خاتون که بهنگام مکاشفات فراوان اندر مقامات جامعه وتفکرات فراوان و گیر دادن های اشنایان ایشان داغ بنموده و هنگامی که دود غلیظی از گوششان به بیرون زدندی فریاد کشیدندی بدین مضمون:

"اصلا من اگه بخوام تا اخر عمرم با هیشکی ازدواج نکنم باید کیو ببینم؟"

در جواب از وحی امد:

"حضرت عزرائیل"

نوشته شده توسط سامان

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 19:26 توسط سامان و سمانه |

این بحث خیلی طولانیه و من سعی میکنم طی چند پست اون براتون بنویسم

سرفصلهای این بحث رو موارد زیر تشکیل میدن اگه خواستین میتونین نظر و افکار خودتونو برام میل کنین و تو بحث ما شرکت کنین.

1-چرا هر هوسی رو بهش میگن عشق؟ اصلا عشق یعنی چی

2- مهم بودن جنسیت در جامعه و افکارمردم

3- انسانها دارن یه نقش تکراری رو بازی میکنن و بهش میگن زندگی

4- چه چیزی شخصیت مارو میسازه؟

5- هدف ما از زندگی کردن چیه چرا به دنیا اومدیم

6- چرا باید خدارو بپرستیم؟

7- چرا فکر و ابتکار و استعدادهای یه جوون انقدر تو جامعه ما بی اهمیته؟وبیشتر ثروت تیپ و ظاهرش و مدرک وحرفای گنده گنده در مورد سیاسته که کسی رو مهم جلوه میده

.

.

فعلا قسمتهایی از کتاب "هنر عشق ورزیدن"اریک فروم "رو براتون نوشتم و بعدشم یه قسمت ازصحبتهای منو سامان که توی ادامه مطلب گذاشتم این سری پستم یه شعر یا یه دستنوشته نیس که بخواین درمورد جالب بودنش نظر بدین لطف کنین کامنتایی که میزاری نیه عقیده باشه و خودتونم توی بحث شرکت کنین

نوشته شده توسط سمانه

مردم امروز می کوشند تا به اقتضای موقعیت اجتماعیشان مردمانی موفق صاحب قدرت و ثروتمند باشند و این درمورد مردان بیشتر صادق است. زنان بیشترمی کوشند تا با پرورش اندام و لباس برازنده و غیره اراسته و جالب بنمایند. هر دوگروه سعی می کنند با رفتاری خوشایند و سخنانی دل انگیز و با فروتنی و یاری به دیگران و خودداری از رنجاندن انها خود را در دل سایرین جای دهند.

اساس فرهنگ ما ولع خریدن و مبادله است.مبادله ای که برای طرفین مطلوب باشد. خوشبختی انسان امروز در لذت تماشای مغازه ها و خرید اجناس آن و به نقدو اقساط خلاصه می شود. زن و مرد نیز همدیگر را به این دید می نگرند. برای مرد یک زن جالب و برای زن یک مرد جالب همان عنیمتی است که هر یک از انها به دنبال ان است.

"جالب " یعنی یک مشت صفاتی که مردم انها را می پسندند و در بازار شخصیت خریدارشان هستند. انچه به طور مشخص ادمی را از نظر از نظر جسمی و عقلی جالب می سازد بستگی به ان دارد که چه صفاتی باب روز باشد.بین سالهای1920 و 1930دختری که سیگار میکشیدو مشروب می نوشید . خشونت و جاذبه ی جنسی داشت در نظر مردان جالب بود.در اواخر قرن نوزدهم مردان بایست پرخاشگر و جاه طلب باشندو لی امروز باید اجتماعی و صبور باشند تا "کالا"ی جالبی بنمایند.به هر صورت احساس عاشق شدن معمولا با توجه به این حقیقت به مجود می اید که چه کالای انسانی در دست داریم و چگونه می توانیم انها را با دیگران مبادله کنیم.

من خواستار معامله هستم .متاع باید از دیدگاه ارزشهای اجتماعی مطلوب باشد و در عین حال با توجه به دارایی و امکانات نهان و اشکار من .مرا هم بخواهد. بدین ترنیب دو نغر با توجه به نقایص ارزش کالای خود جهت مبادله دل در گرو عشق یکدیگر می سپارند و احساس می کنند بهترین متاع موجود در بازار را یافته اند!

ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 19:24 توسط سامان و سمانه |

مثل این بود که به یه پسر بچه ای که نقاشی بلد نیست یه بوم بزرگ و یه عالمه رنگ و قلمو بدن...

.

.

.

نشسته بودم پشت یک پیانوی بزرگ بدون اینکه چیزی از نواختن اموخته باشم…

پسر بچه قلمو هارا یکی یکی توی رنگها فرو میبرد و ناشیانه رنگها را روی کاغذ پاشید...

واز این بازی جدید لذت میبرد رنگها روی هم میلغزیدند با هم مخلوط می شدند و شکلهای عجیب و غریبی رو به وجود میاوردند...پسرک با دهان باز و چشمانی که از تعجب گشاد شده بودند به اثر هنری که خلق کرده بود نگاه میکرد...وبعد از چند لحظه صدای قهقه او بود که در فضای ذهنم طنین می انداخت...

.

رنگهای زیادی پیش روی پسر بچه بودند نگاه ابی رنگی که زیر زیرکی او را میپایید...

بوی سبز سیبهای کالی که لب پنجره به گرمای زرد خورشید خیره بودند...

اشکهای خاکستری که مدتها رو گونه هایش جا خوش کرده بودند..

دلسوزی های قهوه ای کرمهای خاکی...

خاطرات یاسی رنگ همین ماه پیش...

غروبهای نارنجی و طولانی تنهایی هایش...

ولی او مرتبا دو قلمو یی که در دست داشت را در سیاه و سفید فرو می کرد...

عشوه گری های سرخ رزی که رو گلدانی سفید پیش رو ی پیانو لبخند میزد چشمم را نگرفت...

خیره شده بودم به سیاه و سفید هایی که لمس کردنشان برایم تجربه یک حس جدید و متفاوت را به همراه داشت...

تمام دنیای من را لحظه ای تشکیل میداد که انگشتانم ازادانه بدون هیچ ریتم و قانون خاصی رها وبی پروا رو سیاه و سفیدهای کوچک و بزرگ قدم میزدند...

درست مثل همان پسر بچه ای که با قهقهه حس جدیدش را که روی کاغذی بزرگ نقش بسته بود و مثل یک بادبادک سیاه و سفید بدست گرفته بود و میدوید...

.

.

بی خیال از هر چیز از روی سنگ قبر دوچرخم بلند شدم و خودم را در آغوش حس تازه ام رها کردم ....

سیاه و سفید ها فریاد بلندو کشداری کشیدند ...

من با یک قهقهه میله های قفس تنهایی ام را شکستم و وارد دنیایی شدم که نگاه ابی برایم ساخته بود و مدتها دستش را از لای میله های محکمی که ساخته بودم برایم دراز میکرد...

دختر بچه لجباز فقط می خواست بسکتبال بازی کند...به هیچ صراطی هم مستقیم نبود

با دو قطره اشک سرد لبخند میزد و خیال بلند کردنم را هم نداشت...

سیاه و سفیدها مرا می بوسیدند...

ومنهم انها را محکم در اغوشم میفشردم...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 19:34 توسط سامان و سمانه |

شاید باید خوشحال باشم که به اصطلاح" شفا"یافتم...
ولی حالم از این لعنتی که روشم و کسی که روش نشسته بهم میخوره....
ساده تر بگم دیگه قل خوردن با این ویلچر از نفس کشیدنم برام سختتره...
.
.
.
خدایا نمیدونم مثلا قراره با گرفتن پاهام بهم چی بدی...
ولی بزار کارتو راحتتر کنم...
نقشه سعادت یا فلاکت منو کوتاه تر کن..
بقیشم بگیر وراحتم کنم..
.
.
فک کنم عیده..مبارک همه کرمای پادار!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 2:6 توسط سامان و سمانه |

من دیگه حالا فقط یه زندونی ام...

اسیری که محکوم به دیدن..شنیدن ....وهرگز نگفتنه...

سکوت...زنجیر غیر قابل تحملیه  رو لبهای وراج من!

مثل اینکه این کرمای سفید پوش حکمم رو صادر کردن...

برایم مهم نیست چی باشه...مرگ..

یا ادامه شرکت در این خیمه شب بازی!

هیچ چیز برایم سختتر از شنیدن جمله مزخرف
"اخییی...حیوونکی "نیست.

لطف کنید و دلتون به حال من نسوزد!

دلتون برای خودتان بسوزد

که ته رویایتون فرورفتن لای بقیه کرم های خاکیه....

خیلی ببخشید اشتب زدم..شما که دل ندارید...

پس به جهنم بگذارید اون قلوه سنگ هم بسوزه و خاکستر شه.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 22:32 توسط سامان و سمانه |

ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 17:23 توسط سامان و سمانه |

برام مهم نیست ...

برام مهم نیس تا کی نفس میکشم ...فرو دادن اکسیژن سیاره ی شما تا چند وقت دیگه میتونه برام قابل تحمل باشه...؟..نمیدونم.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 19:12 توسط سامان و سمانه |

<به قول فینقیلی عزیز> عرض شود کههههههه…

یکی از دوستان لذیذ به نام پسر تنها که اخیرا خبردار گشتیم دیگر تنها نیست از ما خواسته که در حرکت او که بسی در ابعاد تیم ملی می باشد!شرکت نوماییم.

علی ای حال ما نیز که ایفتیضاح خراب رفاقتیم امر آن جانب را به روی تخم چشم مینهیم و از دوستان زیر نیز دعوت به عمل می اید که حرکتی بزنند!

خب بریم سر فرع مطلب:

10 تا از چیزایی که سامان خان از اورانوس دوست روا میداد عبارتند از:

1+رفیق

2+نیوشیدن معجونی به ترکیب ذیل در زیر باران بی چتر

3+عشقی که هرگز و هرگز و بازم همون<هرگز>به وصال نرسد

4+بسکتبال بازی کردن با سمانه

5+رنگ ابی و خاکستری

6+جویدن خرخره ی بد خواه مد خواهای ابجیم

7+بی خوابی

8+نقاشی روی بوم با رنگ روغن

9+گاز زدن یخ

10+ مرگ در اوج جوانی

.

.

.

واما اندر مقامات متنفرات اینجانب بباید گفت:

1-نارو زدن و نارو خوردن خصوصا اگه طرف رفیقت باشه

2-هوای ابری که بارون نباره

3-ازدواج

4-پیر شدن

5-اینکه یکی بگه سمانه واسه فلانی غش میره!

6-خر وپف کردن یا خر و پف شنیدن!

7-اینکه ادم ترانه ای رو بدون این که بفهمه چیه زیر لب بخونه

8-امتحانی رو که مطمئنی بالای17 میشی استاد بهت بده 5.5چون از قیافت خوشش نیومده و بعد دلش به حالت بسوزه بده8!

9-ادمای پر ادعای دورو و متظاهر و کلا پدیده ی تظاهر

10-اینکه سمانه قبل از من بمیره!

.

.

دوستان زیر دعوتن:

سیبزمینی

امیر جنگهای بی ترانه

پشه در سرزمین عجایب

سامان(همونیکه دوست دارد سر ما بخورد!)

خرمگس

 

 

افاضات زیادی:

شماره های درج شده صرفا جهت شمردن میباشد و هیچگونه اولویتی را تعیین نمی کند.

+1<توجه داشته باشند عزیزان که بسی بسیار با دوست فرق فوکوله و عمق معرفتی ان زیاد تر بید!

 +2ترکیب مورد نظر برای معجون مذکور:

1پیمونه تنهایی

2پیمونه فکر

5ملاقه سوال بی جواب

آلبومی از بهترین های "یانی" به میزان لازم

نمک و ادویه نمی خواد چون چاشنی مورد نیاز با قطرات باران در معجون حل میشود.

+6این خصیصه نا خود اگاه در هر انسان نر ایرانی موجود است!

+10ترجیحا خود کشی!

-3با هر دلیلی و به هر تو جیهی از این پدیده متنفرم نا جور!

-5همون+6

-6 ایا دقت کردید که صدای تراکتوری که دنده عقب می رود بسی دلپذیر تر از این رخداد است؟

-7خصوصا اگه به زبون دیگه ای باشه و طرف فقط ادای قر ریختنای خواننده رو در بیاره

-8دوس دارم استاد و ترم بعد تنها جایی گیر بیارمو…دیگه خدا بهش رحم کنه!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 16:13 توسط سامان و سمانه |

گه ملحدو دهری و کافر باشد                     
                          گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
                         مردی که ز عصر خود فرا تر باشد


- لازم به ذکر نیست که اینجا مرد همان مردمان نیست! یاهست؟....قضیه همون افعال معکوس بید!

- از همه دوستان محترمه و مکرمه و معظمه و منوره و مدیره و معاونه دعوت بعمل می آید که برچسب های خوشگیل تر را به دفتر ثبت اختراعات در اورانوس تسلیم نماید تا در قرعه کشی هزار و یک دستگاه سس هزار و یک جزیره شرکت داده نشوند!
برنده مضاف بر تمام این جزایر رخصت یک دور سواری با یک دستگاه سامان دو کابین باندپیچی شده را خواهد نداشت!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:44 توسط سامان و سمانه |

گویند که فردوس برین خواهد بود

آنجا می ناب و حورالعین خواهدبود

پس ما می و معشوق بکف میداریم

چون عاقبت کار همین خواهد بود!


ما بد جور علاقمند گشتیم به کامنتی که مقامران در کامنتدونی ما نهاده بودن بنابر این خواستیم ارادت خود را بنشانیم و آن قسمت کامنتشان را پینوشت نمودیم!

گویند بهشت با حور خوش است من نیز می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و آن نسیه بن که صدای دحل شنیدن از دور خوش است

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 22:19 توسط سامان و سمانه |

"کسی که وقتی کارها درست از آب در نمی اید               The man who smile when things
میتواند لبخند بزند                                        go wrong has thought of someone else

یک نفر را دارد که می تواند تقصیر ها را گردن او بیاندازد.       !he can blam it on


ته نوشت1سمانه:
با این حساب مومنین و مومناتی که پس از هر خیط کاشتنی لبخند میزنند...زورکی!
خدایی دارند که "میتوانند تقصیر ها را گردن او بیاندازند"
و بدین صورت توجیه میشود جمله ی جمیل ذیل:
"حکمت خداست....خدایا شکرت!"<تکیه روی حرف "ک">


ته نوشت2سامان:
تکذیییییییب مینماییم!
چه معنی دارد اصلا همچین گفتاری...!
نخیر آقا این که آدم بعد از هر گرفتاری لبخند بزند به روحیه مثبت نگر و شادمانی اش بر می گردد
و هیچ ارتباطی به قضیه ما فوق ندارد!
به هیچ عنوان!


ته نوشت3 سمانه:
میشه استاد اعظم بفرمایید که اونوقت روحیه مثبت نگر او به چه چیزی بر می گردد؟
.
.
توجه !توجه!که من خودم با 100%این قضیه موافق نبیدم و برام تفکر انگیز بیده که پست کردم !
و این پینوشت صرفا برای پاسخ به اظهار نظر هایی مشابه سامان بید ودیگر هیچ!


اولندش "ودیگر هیچ مال منه"برو واسه خودت یه تیکه کلام دیگه پیدا کن!

دومندش قبل از این که جنابعالی همچین سوالی پرسمان کنی

شاه فینقیلی گرام فرمودند:

حالا گیریم وقتی کارها درست از آب در نیامد ما لبخند نزنیم و گریه زاری راه بیندازیم

آیا مشکل حل می شود اونوقت ؟؟؟

در چنین مواقعی لبخند زدن امکان زودتر حل شدن مشکل را فراهم می کند یا لبخند نزدن ؟؟؟

پس بیایید همه با هم لبخند بزنیم

هم اکنون محتاج لبخندهای زیبای شمائیم

ستاد برگزاری مراسم لبخند زنون

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:34 توسط سامان و سمانه |

 شب که از نیمه گذشت دیگر از دنیا رفته ایم ...

تنها.. وارد 20 سالگی شدیم...

چه قدر ساده گذشت..

همه ی جشن تولد مان...

همین بود!

.

.

.


پ.ن.1:سامان-

ودیگرهیچ...



ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 2:38 توسط سامان و سمانه |

منت کشیه یه داداش اورانوسی از یه سمانه است که هر از گاهی میاد اورانوس...
دخالت نکنین..

.

.

.

هرکسی نیا تو لطفا..

ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 16:14 توسط سامان و سمانه |

دو یار زیرک و از باده کهن دو منی

 فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 13:24 توسط سامان و سمانه |

اینجا یه سیاره برای متفاوت هاست!!!
آره میدونم همه یه جوری متفاوتن ولی اینجا مال اوناییه که یه کم بیشتر از یه کم با ادمای دو پای دور و ورشون تفاوت دارن!
از لحاظ فکری و نگاه به موضوعات مختلف!
بهتره هرکسی سر خرشو خم نکنه اینطرفا ...
اخه دووم نمیاره و داغ میکنه یحتمل یه دوتا ... بارمون میکنه که دور از ادبه!
اینجا کسایی رفت و امد میکنن که
مثل سایر انسانهای دوپا به زندگی و خیلی چیزای دیگه نگاه نمی کنن!
اگه اولین بارته که اومدی اورانوس برو تو ارشیو مطالب
وقبل از ور رفتن با سایر پستها اون "خوش امد گویی اورانوسی"رو بخون!
اونوقت حساب کار بیشتر میاد دستت!
---------------------------------------------
فقط یه نگاه به خودت بنداز ...
چی میبینی؟
تام کروز ...دیوید بهکام..یا یه ماسک خاکی ریشو
زیبای خفته..سیندرلا...یا یه عروسک گچی تمام رنگی
یه جفت چشم که ابلهانه بهت خیره شدن؟
یه کم صادقانه تر نگاه کن
چشمای قهرمان داستانت رو تو توهمی که میبینی مونتاژ نکن!
صورتکی با دو حفره کور یک خرطوم و چاکی زیرش.....فقط همین!
تو هم چیزی فراتر یا فروتر از کرمای خاکیی نیستی که دارن دور و ورت میلولند!
.
.
.
نکنه بهت برخورد؟
اره تنها تفاوت ممکن تو با بقیه کرما چیزی نیست که میبینی
یا یه حسه یا یه فکر...
زیبا ترین احساس از مغز و ارزشمند ترین افکار از قلبت سرچشمه میگیرن
البته اگه یه همچین چیزایی داشته باشی!؟!
بعید میدونم...چون منظورم یه هوس یا یه مشت شعار گنده تر از دهنت نیس!

Home
Email
Night Skin